مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

296

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كنم و احسان و مكرمت بر شما بيفزايم . و لكن از شما مسئلتى دارم . آيا فرمان مرا مىپذيريد و راز مرا مىپوشيد ؟ آن ده تن يك‌دل و يك‌زبان گفتند : اى خواجه ، هرچه گوئى همان كنيم و از اطاعت تو بدر نرويم . ملك بايشان گفت : اكنون من سبب اختصاص شما را بمزيد اكرام بيان كنم و آن اينست كه شما دانستيد كه پدر من باهل اين مملكت چه نيكوئيها كرده و چگونه از ايشان در كار من عهد و پيمان گرفت باينكه ايشان با من مخالفت نكنند . و ديروز كار ايشان ديديد كه همگى بر من جمع آمدند و قصد كشتن مرا داشتند . و من ميخواهم كه بايشان كارى كنم و همىبينم كه ايشان را از كردار خويش منع نكند مگر اينكه چند تن از ايشان بكشم . پس ، فردا من درين غرفه بنشينم و ايشان را يك‌يك اجازت دخول دهم و گويم كه از درى درآيند و از در ديگر بدر شوند . شما ده تن در برابر من بايستيد و اشاره من فهم كنيد و هروقت كه يكى از ايشان داخل شود ، او را گرفته ، بكشيد و جسد او را در آن غرفه بيندازيد . غلامان گفتند : اى ملك ، ترا اطاعت كنيم . پس ملك بايشان احسان كرده ، ايشان را بازگردانيد . و خود ، شب را بروز آورد . چون بامداد شد ، فرمود كه تخت بنهند و چون جامهء سلطنت پوشيد ، كتاب حكمرانى بدست گرفت و ده تن غلامان در برابر او بايستادند . آنگاه بگشودن در بفرمود . و منادى ندا درداد كه : هركس را حاجتى باشد ، در بساط ملك حاضر آيد . آنگاه وزرا و سرهنگان و حاجبان بدرگاه ملك حاضر آمدند . ملك فرمود كه يكان‌يكان داخل شوند . نخست شماس ، چنان كه عادت او بود ، داخل شد و در برابر ملك جاى گرفت . و او از جائى خبر نداشت كه ناگاه ده تن غلامان بر وى احاطت كرده ، او را بگرفتند و او را در پستوئى برده ، بكشتند . پس از آن وزيران ديگر و عالمان و حكيمان ، يك‌يك نزد ملك ميآمدند . غلامان ، ايشان را گرفته ، ميكشتند تا اينكه تمامت ايشان را بكشتند . پس از آن ملك ، سيافان را فرمود كه تيغ بر بقيت قوم بگذارند و در هركس اثر شجاعت ببينند ، بكشند و بجز پست‌ترين رعيت ، كسى را زنده نگذارند . ايشان چنان كردند كه ملك فرموده